دلسا جوندلسا جون، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

هدیه خدایی من

این روزهای بهاری من و ،وروجکم

نازدونه مامان ، همه زندگی مامان:   این روزهای بهاری برای خانوم کوچولویی مثل تو خیلی دلچسبه   آخه هر روز به گردش و تفریح و پارک و ... میگذره.   هنوز هم مثل قبل عاشق پارک و تاب بازی هستی و  فکر کنم   شونصد بار کلمه پارک رو تکرار میکنی...   دیگه من و بابا مانی جرات نداریم از خونه پامون رو بذاریم بیرون   چون تا چشمت به پارک نزدیک خونه می افته ما رو مجبور میکنی که یه سری   به پارک هم بزنیم...   حرف زدنت هم که خیلی وقته کامل شده و روز به روز دایره لغاتت کاملتر میشه   راستی جدیدا قرتی خانوم خیلی هم علاقه ...
11 خرداد 1394

بیست ماه با فرشته ی زمینی ام

فرشته کوچولو ی مامان و بابا    قندکم    آبنباتم    بیست ماه لمس بودنت مبارکککککککککککک    چه زود سپری شد این بیست ماه    بیست ماهی که زندگی برایمان شیرین تر از قبل بود    بیست ماهی که فرشته ای کوچک شادی را  با خودش به خانه مان آورد...    چه زیباست این روزها...    چه زیباست این بودنت...    دلسای من    بیست ماهگیت مبارک گل وجودم    البته ببخشید که این پست رو با تاخیر میذارم    روز به روز داری ...
3 ارديبهشت 1394

دومین بهار زیبا با تو....

دخترکم عشقم   نمیدونم چرا تو پست قبلی هر کاری کردم  یه سری از عکسهات نیومد   به همین دلیل مجبور شدم بقیه عکسهای عید 94 رو توی   یه پست جداگانه بذارم   بدون مقدمه بریم سراغ عکسها   عشقم آماده رفتن به عید دیدنی             دلسا جون مو فرفری               وروجکم در حال شیطنت               سیزده ...
27 فروردين 1394

دومین بهار زیبا با تو....

رقص این چلچله ها ، وین همه آوا و نوا همه گویند:   که از راه رسیده ست بهار   عشق و شادابی و نور و نفس و شور و امید   همه را بهر تو بر دوش کشیده ست بهار .... ای نازنین دخترم   دردونه ی من :   امسال دومین بهار زیبا رو با وجود نازنین تو آغاز کردیم   چه زیباست این روزها و این سالها ...   بهار با تو رنگ و بویی دیگر دارد برای ما ای دلبرکم   اصلا انگار سالهای بی تو ، بهاری هم در کار نبود.   با تو همیشه بهار است ....بهار....   امسال عید من و بابا مانی تصمیم گرفتیم خونه بمونیم و به   د...
27 فروردين 1394

آخرین روزهای سرد زمستونی

عزیزکم ،فرشته نازم   در یک صبح زمستونی من و تو تصمیم میگیریم برای یه گردش کوچیک   از خونه بزنیم بیرون .....البته بیشتر بخاطر اصرار تو که عشق تاب بازی   هستی...   بعد از آماده شدن و پوشیدن کلاه و شال گردن و.... به سمت پارک   نزدیک خونه میریم و از اونجایی که تو خودت راه رو بلدی ،اونقدر در   مسیر راه ذوق زده میشدی که مرتب دست منو میکشیدی   تا زودتر به مقصد برسیم...   خلاصه بعد رسیدن به پارک شروع کردی به تاب بازی و حدودا یک ساعت   بازی ادامه داشت و اصلا اجازه برگشت به خونه نمیدادی   تا اینکه بعد...
3 فروردين 1394

عشق نازم و ، ولنتاین 2015

عشق من تو باش ...   دخترکم:   تمام عاشقانه هایم برای تویی که عشقت، معنای بودنم است   بگذار شب به ستارگانش بنازد ،وقتی ماهش مال من است...   و من چه سرمستم از این عشق...   خدای خوبم ، خدای عاشقان تو را سپاس برای این عشق آسمانی...   دلسای دلبرم:   این روزها اونقدر مشغله دارم که خیلی کم به وبلاگت سر میزنم   و مجبورم مطالب رو با تاخیر توی وبت بذارم  عزیزکم...   تو هم که روز به روز شیطون و کنجکاو تر میشی و   وقتی واسه کارای مامان نمیذاری   حالا نوبت یه سری از عکسهای ولنتاینی...
14 اسفند 1393

هجده ماهه شیرین من

دلسای من:   هجده ماه در آغوش کشیدنت ...                                        یعنی اوج خوشبختی من...   یعنی چشیدن لذت مادر بودن...   یعنی عشق ...   یعنی عاشق بودن...   باورم نمیشه این هجده ماه چه زود گذشت، و با گذشت این روزها   من هر روز ،بیشتر از قبل دلتنگ روزهای گذشته میشوم...   این روزها دیگه اوج شیطنت و شیرین کاریهاته عزیز مامان  ...
26 بهمن 1393